خانه » لیست » پروژه » فرهنگ و معارف » دانلود پروژه فیش های تبلیغی
دانلود پروژه فیش های تبلیغی

دانلود پروژه فیش های تبلیغی

فیش های تبلیغی

فهرست مطالب

داستان : ۵
سیره‌ عملی‌ امام‌ ۷
توحید ۸
توحید و عشق‌ به‌ خدا ۸
یک‌ اندرز ۱۳
انفاق  و زکات‌ ۱۴
تفسیر: ۲۳
تفسیر ۲۹
روایات‌ ۳۵
سیره سه معصوم اول ۴۹
میلاد پیامبر ۴۹
مراسم نامگذاری پیامبر اسلام ۵۰
دوران کودکی پیامبر ۵۲
دوران جوانی ۵۳
قدرت روحی پیامبر اکرم « ص » ۵۴
دوران جوانی پیامبر گرامی (ص) ۵۵
فرزندان او از خدیجه ۵۶
علی و خدیجه با پیامبر نماز می‌خوانند ۵۸
معراج ۵۹
حجه الوداع ۶۱
سخنان تاریخی پیامبر در حجه الوداع ۶۵
سرگذشت غدیر ۶۹
طلب آمرزش برای اهل بقیع ۷۱
حوادث سال یازدهم هجرت ۷۲
زندگی حضرت زهرا ۷۹
عبادات حضرت : ۸۰
محبت فاطمه به پیامبر اکرم(ص) ۸۰
عبادت علی علیه السلام : ۸۴
نقشه ترور علی (ع) ۸۵
اخلاقیات حضرت ۸۶
خنده و مزاح : ۸۷
عدالت طلبی ۸۸
شناخت‌ مختصری‌ از زندگانی‌ امیرالمؤمنین‌ علی‌ (ع‌) ۸۹
بخشهای‌ زندگانی‌ علی‌ (ع‌) ۸۹
در آغوش‌ پیامبر ۹۰
۲- از بعثت‌ تا هجرت‌ پیامبر ۹۱
دلائل‌ پیشگامی‌ علی‌ (ع‌) در اسلام‌ ۹۱
در جبهه‌های‌ جنگ‌ ۹۶
فاتح‌ دژ خیبر ۹۷
درگذشت‌ پیامبر و مسئله‌ رهبری‌ ۱۰۰
از خلافت‌ تا شهادت‌ ۱۰۳
نبرد در سه‌ جبهه‌ ۱۰۸
نبرد با مارقین‌ ۱۱۰
امامت‌ ۱۱۱
امام‌شناسی‌ ضروری‌ترین‌ وظیفه‌ ۱۱۵
ساختن‌ رب‌ النوع‌ به‌ جای‌ انسان‌ کامل‌ ۱۱۶
سیره بزرگان ۱۲۴
نقشه ترور علی (ع) ۱۲۷
اخلاقیات حضرت ۱۲۸
خطبات: ۱۳۱

داستان :
مسموع‌ شد که‌ شبی‌ بحرالعلوم‌ گفت‌: مرا اشتهای‌ شام‌ خوردن‌ نیست‌. پس‌ از آن‌فرمود که‌ غذای‌ بسیار در ظرفی‌ ریختند و آن‌ را برداشت‌ و در کوچه‌های‌ نجف‌ گردید. پس‌به‌ در خانه‌ای‌ رسید که‌ صاحب‌ خانه‌ تازه‌ عروسی‌ کرده‌ بود و آن‌ او با عروس‌ گرسنه‌بودند و چیزی‌ نداشتند. پس‌ بحرالعلوم‌، دق  الباب‌ نمود، داماد بیرون‌ آمد . سید فرمود: الآن‌هم‌ مرا زیاد گرسنه‌ شد. پس‌ آن‌ غذا را سه‌ قسمت‌ نمود: یک‌ قسمت‌ را برای‌ عروس‌ داد و دوقسمت‌ را سید با داماد صرف‌ نمودند.
اگر بنده‌ای‌ به‌ اندازه‌ی‌ عمر حضرت‌ نوح‌ (ع‌) عبادت‌ خدا را بنماید و به‌ مقدار کوه‌ احدطلا در راه‌ خدا انفاق  کند و آنقدر عمرش‌ طولانی‌ شود که‌ هزار بار پیاده‌ به‌ حج‌ رود وبالاخره‌ بین‌ صفا و مروه‌ مظلومانه‌ کشته‌ شود ولی‌ تو را ای‌ علی‌ دوست‌ نداشته‌ باشد حتی‌بوی‌ بهشت‌ را هم‌ استشمام‌ نخواهد کرد.
تکیه‌ به‌ جای‌ بزرگان‌ نتوان‌ زد به‌ گزاف‌
مگر اسباب‌ بزرگی‌ همه‌ آماده‌ کنی‌
یکی‌ از شبها مقداری‌ پول‌ برای‌ حضرت‌ آوردند، فرمود: هم‌ اکنون‌ آن‌ را تقسیم‌ کنید.عرض‌ کردند، الآن‌ شب‌ است‌ صبر کنید تا فردا تقسیم‌ کنیم‌، فرمود: «تقلّبون‌ أن‌ أعیش‌ الی‌غد» آیا شما یقین‌ دارید که‌ من‌ فردا زنده‌ هستم‌؟ گفتند ما هم‌ برای‌ خود چنین‌ باوری‌ رانداریم‌. فرمود: پس‌ تأخیر نیندازید. شمعی‌ آوردند و زیر نور شمع‌ اموال‌ را تقسیم‌ کردند.
در آن‌ زمان‌ که‌ مردم‌ به‌ سفره‌ چرب‌ و درهم‌ و دینار معاویه‌ هجوم‌ می‌بردند، عده‌ای‌از راه‌ خیرخواهی‌ می‌گفتند یا امیرالمؤمنین‌ از اموال‌ بیت‌المال‌ به‌ اشراف‌ عرب‌ و قریش‌ بده‌که‌ اینقدر از کنار تو پراکنده‌ نشوند.
می‌فرمود: آیا از من‌ می‌خواهید که‌ پیروزی‌ را از طریق‌ ظلم‌ به‌ دست‌ آورم‌؟ نه‌ به‌ خداسوگند چنین‌ کاری‌ را نخواهم‌ کرد.
مقداری‌ عسل‌ و انجیر از همدان‌ و حلوّان‌ برای‌ حضرت‌ آوردند و حضرت‌ امر فرمودبین‌ یتیمان‌ تقسیم‌ کنند و خود حضرت‌ شخصاً بچه‌های‌ یتیم‌ را نوازش‌ می‌کرد. و از عسل‌و انجیر به‌ دهانشان‌ می‌گذاشت‌ عرض‌ می‌کردند چرا شما این‌ کار را می‌کنید؟ می‌فرمود:امام‌ پدر یتیمان‌ است‌، این‌ عمل‌ را انجام‌ می‌دهم‌ تا احساس‌ بی‌پدری‌ نکنند.
امام‌ علی‌ (ع‌) در نامه‌ معروف‌ خود به‌ عثمان‌ بن‌ حنیف‌ فرماندار بصره‌ نوشت‌:
بدان‌ که‌ پیشوای‌ شما از دنیا به‌ دو کهنه‌ لباس‌ و دو عدد نان‌ اکتفا کرده‌ و شما به‌چنین‌ کاری‌ توانا نیستید، ولی‌ مرا با تقوی‌ و کوشش‌ و پاکدامنی‌ و درستکاری‌ یاری‌ کنید…به‌ خدا سوگند از دنیای‌ شما طلا نیندوخته‌ و از غنیمتهای‌ آن‌ مال‌ فراوانی‌ ذخیره‌ نکرده‌ و باکهنه‌ جامعه‌ای‌ که‌ در ید دارم‌ جامعه‌ی‌ دیگری‌ آماده‌ نکرده‌ام‌.
در مواقعی‌ که‌ به‌ فقرا و مستمندان‌ اطعام‌ می‌داد از بهترین‌ نان‌ها و گوشت‌ها سفره‌را رنگین‌ می‌کرد ولی‌ خود از نان‌ جوین‌ خشک‌ استفاده‌ می‌نمود.
یک‌ روز برای‌ حضرت‌ معجونی‌ از آب‌ و عسل‌ هدیه‌ آوردند. با انگشت‌ آن‌ را مخلوط‌کرده‌ و فرمود طیّب‌ و پاکیزه‌ است‌ و حرام‌ نیست‌ ولکن‌ من‌ کراهت‌ دارم‌ به‌ نفس‌ خویش‌چیزی‌ را عادت‌ بدهم‌ که‌ نباید به‌ آن‌ عادت‌ کند.
امام‌ علی‌ (ع‌) یک‌ شب‌ مشغول‌ رسیدگی‌ و حسابرسی‌ بیت‌المال‌ بود که‌ طلحه‌ و زبیربه‌ حضرت‌ وارد شدند، امیرمؤمنان‌ (ع‌) چراغی‌ را که‌ در مقابلش‌ بود خاموش‌ کرد و چراغ‌دیگری‌ را روشن‌ نمود! آن‌ دو در نهایت‌ شگفتی‌ و تعجب‌ پرسیدند چرا چنین‌ کردی‌؟فرمودند: برای‌ آنکه‌ روغن‌ آن‌ از بیت‌المال‌ بود و من‌ سزاوار ندیدم‌ که‌ در مصاحبت‌خصوصی‌ با شما از آن‌ استفاده‌ کنم‌.

سیره‌ عملی‌ امام‌
کنار سفره‌ غذا مانند بندگان‌ می‌نشست‌، اگه‌ دو لباس‌ مرغوب‌ و غیرمرغوب‌ تهیه‌می‌کرد مرغوبش‌ را به‌ غلام‌ خویش‌ می‌داد، با دست‌ خویش‌ هزار برده‌ را تربیت‌ کرد و درراه‌ خدا آزاد نمود. هر وقت‌ ثروتی‌ به‌ دست‌ حضرت‌ می‌رسید فقرا و مستضعفین‌ را جمع‌می‌کرد و پول‌ها را از دست‌ راست‌ به‌ دست‌ چپ‌ می‌ریخت‌ و می‌فرمود ای‌ پولهای‌ زرد وسفید مرا گول‌ نزنید و بروید و خیر مرا گول‌ بزنید و در همان‌ مجلس‌ همه‌ را به‌ هر صاحب‌حقی‌ عطا می‌فرمود و سپس‌ دو رکعت‌ نماز شکر بجا می‌آورد.
توحید
توحید و عشق‌ به‌ خدا
تحسین‌ به‌ موقع‌ یکی‌ از بهترین‌ وسایل‌ مسرور کردن‌ کودک‌ است‌. این‌ امر در نظراسلام‌ معرف‌ نظر از فواید تربیتی‌، باعث‌ نیل‌ به‌ اجر اخروی‌ و پاداش‌ الهی‌ است‌. اولیاعات‌گواهی‌ اسلام‌ عملاً به‌ این‌ اصل‌ بزرگ‌ تربیتی‌، توجه‌ کامل‌ داشتند و اطفال‌ خود را در مقابل‌کارهای‌ پسندیده‌ و سخنان‌ خوب‌، مورد تحسین‌ و محبت‌های‌ مخصوص‌ خود قرارمی‌دادند. روزی‌ علی‌ (ع‌) در منزل‌ نشسته‌ و دو طفل‌ خردسال‌ ان‌ حضرت‌ «عباس‌ بن‌ علی‌ وزینب‌ (س‌)» در طرف‌ راست‌ و چپ‌ آن‌ حضرت‌ نشسته‌ بودند. علی‌ (ع‌) به‌ عباس‌ فرمود: بگویک‌! گفت‌: یک‌! فرمود: بگو دو! عرض‌ کرد: حیا می‌کنم‌ با زبانی‌ که‌ یک‌ گفته‌ام‌، دو بگویم‌.علی‌ (ع‌) به‌ منظور تشویق‌ و تحسین‌ کودک‌، چشم‌های‌ فرزند خود را بوسید. و این‌ خوداشاره‌ به‌ یک‌ لطیفه‌ توحیدی‌ است‌. یعنی‌ موحّدین‌ و یکتاپرستان‌ هرگز به‌ شرک‌ و دوپرستی‌نمی‌گرایند. سپس‌ علی‌ (ع‌) به‌ حضرت‌ زینب‌ (س‌) که‌ در طرف‌ چپ‌ نشسته‌ بود، توجه‌ فرموددر این‌ موقع‌ حضرت‌ زینب‌ (س‌) عرض‌ کرد: «پدرجان‌ آیا ما را دوست‌ داری‌؟» حضرت‌فرمود: بله‌ فرزندان‌ ما پاره‌های‌ جگر ما هستنند» عرض‌ کردند: «و محبت‌ در دل‌ مردان‌ باایمان‌ نمی‌گنجد؛ حب‌ّ خدا و حب‌ّ اولاد. ناچار باید گفت‌ نسبت‌ به‌ ما شفقت‌ و مهربانی‌ است‌ ومحبت‌ خالص‌، مخصوص‌ ذات‌ لایزال‌ الهی‌ است‌» این‌ جمله‌ توحیدی‌ از زبان‌ حضرت‌زینب‌(س‌) دختر خردسال‌ آن‌ حضرت‌ نیز شایان‌ تحسین‌ و تمجید بود. در آن‌ موقع‌ علی‌ (ع‌)نسبت‌ به‌ این‌ دو کودک‌ ابراز مهر و محبت‌ بیشتری‌ فرمود و در واقع‌ تشدید محبت‌ وعطوفت‌ خود را پاداش‌ آن‌ دو طفل‌ قرار داد و بدین‌ وسیله‌ آنان‌ را تحسین‌ و تمجید فرمود.محیط‌ خانه‌ علی‌ (ع‌) مالامال‌ از توحید و یکتاپرستی‌ است‌. مملو از مهر خداوند و عشق‌ الهی‌است‌. اطفال‌ آن‌ خانواده‌ نیز به‌ همان‌ روش‌ تربیت‌ شده‌اند و کودکانه‌ آنها مانند پدربزرگوار خود لبریز از عشق‌ به‌ خدای‌ یگانه‌ و حب‌ّ حضرت‌ احدیّت‌ است‌.
حاج‌ مرادخان‌ ارسنجانی‌ نقل‌ کرده‌ است‌: درسالی‌ که‌ بیشتر نواحی‌ فارس‌ به‌ آفت‌مسلح‌ مبتلا شده‌ بود، به‌ قوام‌ الملک‌ خبر دادند که‌ مزارع‌ شما در نواحی‌ فسا به‌ علت‌ هجوم‌ملخ‌ از بین‌ رفته‌ است‌. قوام‌ گفت‌: باید خود ببنیم‌. پس‌ به‌ اتفاق  او و چند نفر دیگر از شیراز به‌سوی‌ فسا حرکت‌ کردیم‌. چون‌ به‌ مزارع‌ قوام‌ رسیدیم‌، تمام‌ آنرا از بین‌ رفته‌ دیدیم‌ همه‌خوشه‌های‌ گندم‌ خوراک‌ ملخ‌ها شده‌ بودند؛ حتی‌ یک‌ خوشه‌ سالم‌ هم‌ به‌ چشم‌ نمی‌خورد.در آن‌ حال‌ که‌ از نقاط‌ مختلف‌ مزرعه‌ بازدید می‌کردیم‌، به‌ قطعه‌ زمینی‌ رسیدیم‌ که‌ وسط‌مزرعه‌ قرار داشت‌ و تمام‌ محصول‌ آن‌ قسمت‌، سالم‌ و دست‌ نخورده‌ بود. حتی‌ یک‌ خوشه‌هم‌ خراب‌ نشده‌ بود. عجیب‌تر آنکه‌ محصولات‌ اطراف‌ این‌ قطعه‌ زمین‌، بکلی‌ از بین‌ رفته‌بود. قوام‌ پرسید: این‌ زمین‌ متعلق‌ به‌ کیست‌ و چه‌ کسی‌ بذر آن‌ را پاشیده‌ است‌؟ گفتند:متعلق‌ به‌ فلان‌ شخص‌ است‌ که‌ در بازار فسا، پاره‌ دوزی‌ می‌کند. قوام‌ گفت‌: می‌خواهم‌ او راببینم‌. چون‌ به‌ دنبال‌ او رفتند و موضوع‌ را با وی‌ در میان‌ نهادند گفت‌: من‌ با قوام‌ کاری‌ندارم‌ اگر او با من‌ کاری‌ دارد به‌ اینجا بیاید. اما هر طور بود با خواهش‌ و التماس‌  او را نزدقوام‌ بردند. قوام‌ پرسید: آیا می‌دانی‌ چرا ملخ‌ها به‌ همه‌ مزارع‌ – جز مزرعه‌ تو – حمله‌کرده‌اند؟ گفت‌: بله‌، چون‌ من‌ مال‌ کسی‌ را نخورده‌ام‌ تا ملخ‌ها مال‌ مرا بخورند؟ دیگر آنکه‌من‌ همیشه‌ زکات‌ گندم‌ خود را پرداخت‌ می‌کنم‌ و به‌ مستحقانش‌ می‌رسانم‌. قوام‌ از حال‌ اوسخت‌ شگفت‌ زده‌ شده‌ و به‌ وی‌ آفرین‌ گفت‌؟ رسول‌ خدا فرمود «اذا منعت‌ الزّکاه‌ منعت‌الارض‌ بحرکاتها» (اصول‌ کافی‌ جلد ۳) «هرگاه‌ زکات‌ داده‌ نشود، زمین‌ برکات‌ خود را بازخواهد داشت‌.
علامه‌ طباطبائی‌ (ره‌) از مرحوم‌ آقای‌ حاج‌ میرزا علی‌ آقا قاضی‌ (رضی‌ اللّه‌ عنه‌) نقل‌کردند که‌ فرمودند: در نجف‌ اشرف‌ در نزدیکی‌ منزل‌ ما، مادر یکی‌ از دخترهای‌ افندی‌ فوت‌کرد. این‌ دختر در مرگ‌ مادر بسیار ضجّه‌ و گریه‌ می‌کرد و با تشییع‌ کنندگان‌ تا قبر مادرآمد . آنقدر ناله‌ زد که‌ تمام‌ جمعیت‌ شیعیّن‌ را منقلب‌ کرد. قبر که‌ آماده‌ شد و خواستند مادررا در قبر بگذارند، دختر فریاد زد که‌ من‌ از مادرم‌ جدا نمی‌شوم‌، هرچه‌ خواستند او را آرام‌کنند مفید واقع‌ نشد. «صاحبان‌ عزا» دیدند اگر بخواهند به‌ اجبار دختر را جدا کنند بدون‌شک‌ جان‌ خواهد سپرد بالاخره‌ بنا شد مادر را در قبر بخوابانند دختر هم‌ پهلوی‌ بدن‌ مادر،درون‌ قبر بماند؛ ولی‌ روی‌ قبر را از خاک‌ انباشته‌ نکنند. و فقط‌ روی‌ آنرا از تخته‌ای‌بپوشانند و سوراخی‌ هم‌ بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت‌ خواست‌ از آن‌ دریچه‌ بیرون‌بیاید. دختر در شب‌ اول‌ قبر، پهلوی‌ مادر خوابید فردا آمد ند و سرپوش‌ را برداشتند که‌ببینند بر سر دختر چه‌ آمد ه‌ است‌. دیدند تمام‌ موهای‌ سرش‌ سفید شده‌ است‌! گفتند چرا این‌طور شده‌ است‌؟ گفت‌: شب‌ هنگام‌ که‌ پهلوی‌ مادرم‌ خوابیدم‌، دیدم‌ دو نفر از ملائکه‌ آمد ند ودو طرف‌ او ایستادند و شخص‌ محترمی‌ هم‌ آمد  و در وسط‌ ایستاد. دو فرشته‌ مشغول‌سؤال‌ از عقاید او شدند و او جواب‌ می‌داد. از توحید سؤال‌ کردند، جواب‌ داد: خدای‌ من‌واحد است‌. سؤال‌ از نبوت‌ کردند جواب‌ داد: پیامبر من‌ محمدبن‌ عبداللّه‌ (ص‌) است‌. سؤال‌کردند امامت‌ کیست‌: آن‌ مرد محترم‌ که‌ در وسط‌ ایستاده‌ بود گفت‌: «لیث‌ لها به‌ امام‌» من‌امام‌ او نیستم‌. در این‌ حال‌ آن‌ دو فرشته‌ چنان‌ گرز بر سر مادرم‌ زدند که‌ آتش‌ به‌ آسمان‌زبانه‌ می‌کشید. من‌ از وحشت‌ این‌ واقعه‌، به‌ این‌ حال‌ که‌ می‌بینید درآمد ه‌ام‌. مرحوم‌ قاضی‌فرمودند: چون‌ طایفه‌ این‌ دختر سنی‌ مذهب‌ بودند و این‌ واقعه‌ مطابق‌ عقاید شیعه‌ واقع‌ شد،آن‌ دختر شیعه‌ شد و تمام‌ طائفه‌ او که‌ از افندی‌ها بودند نیز به‌ برکت‌ این‌ دختر شیعه‌ شدند.رسول‌ مکرم‌ اسلام‌ (ص‌) فرمودند.: «ان‌ّ القبر اوّل‌ منازل‌ الاخره‌ فان‌ نجامنه‌ فما بعده‌ أسر»قبر نخستین‌ خانه‌ آخرت‌ است‌. اگر آدمی‌ از آن‌ رهایی‌ یافت‌ خانه‌های‌ بعدی‌ برای‌ او آسانتراست‌.
شیعیان‌ نیشابور جمع‌ شدند و از بین‌ همه‌ محمدبن‌ علی‌ نیشابوری‌ را انتخاب‌ کردندو مقدار سی‌ هزار دینار و پنجاه‌ هزار درهم‌ و دوازده‌ هزار پارچه‌ به‌ او دادند که‌ از بابت‌خمس‌ برای‌ امام‌ موسی‌ ابن‌ جعفر (ع‌) ببرد «شطیطه‌» که‌ زن‌ مؤمنه‌ای‌ بود یک‌ درهم‌ وتکه‌ای‌ از پارچه‌ را که‌ به‌ دست‌ خود آن‌ را رشته‌ بود و چهار درهم‌ ارزش‌ داشت‌ آورد وگفت‌: ان‌ّ اللّه‌ یستحیی‌ من‌ الحق‌ اینکه‌ من‌ می‌فرستم‌ اگرچه‌ کم‌ باشد ولی‌ از فرستادن‌ حق‌امام‌ نباید حیا کرد. «محمدبن‌ علی‌ نیشابوری‌» می‌گوید: پس‌ درهمش‌ را گرفتم‌ آنگاه‌سؤالات‌ کتبی‌ را از مردم‌ جمع‌آوری‌ نموده‌ راهی‌ سفر شده‌ و به‌ مدینه‌ مشرف‌ شدم‌ و به‌نزد «عبداللّه‌ افطح‌» رفته‌ و او را امتحان‌ کردم‌ دیدم‌ که‌ او امام‌ نیست‌.
«محمدبن‌ علی‌ نیشابوری‌» از نزد عبداللّه‌ بن‌ افطح‌ خارج‌ شد و با خود می‌گفت‌: رب‌ّاهدنی‌ سواء الصّراط‌ پروردگارا مرا به‌ راه‌ راست‌ هدایت‌ فرما و مرا به‌ امام‌ معصوم‌ وبرحق‌ برسان‌! گفت‌: در این‌ حال‌ ایستاده‌ بودم‌ ناگاه‌ پسری‌ را دیدم‌ که‌ می‌گوید: آن‌ کسی‌ راکه‌ می‌خواهی‌ دنبال‌ من‌ بیا. پس‌ مرا به‌ خانه‌ موسی‌ بن‌ جعفر وقتی‌ آن‌ حضرت‌ مرا دیدفرمود: برای‌ چه‌ ناامید می‌شود ای‌ ابوجعفر؟ برای‌ چه‌ به‌ سمت‌ یهود و نصاری‌ نمی‌روی‌ به‌سوی‌ من‌ بیا منم‌ حجه‌ اللّه‌ و ولی‌ خدا. آنگاه‌ فرمود: من‌ از مسائلی‌ که‌ در جزوه‌ است‌ دیروزپاسخ‌ دادم‌. پس‌ تمام‌ اموال‌ را که‌ پیش‌ من‌ بود با ذکر اوصاف‌ و مقدارش‌ از من‌ خواست‌.محمدبن‌ علی‌ نیشابوری‌ می‌گوید: از فرمایش‌ آن‌ حضرت‌ عقلم‌ پرید و آنچه‌ را که‌ امرفرموده‌ بود پیش‌ گذاشته‌، درهم‌ شطیطه‌ را با پارچه‌اش‌ برداشت‌ و رو به‌ من‌ نمود و فرمود«ان‌ّ اللّه‌ لایستحیی‌ من‌ الحق‌» ای‌ ابوجعفر! سلام‌ مرا به‌ شطیطه‌ برسان‌ و این‌ کیسه‌ پول‌ راکه‌ در آن‌ ۴۰ درهم‌ است‌ به‌ او بده‌، و بگو برای‌ تو نصفی‌ از کفن‌های‌ خودم‌ را که‌ پنبه‌ای‌ ازقریه‌ خودمان‌ است‌ (قریه‌ صیدا) هدیه‌ فرستادم‌ و خواهرم‌ ملیحه‌ آن‌ را رشته‌ و بافته‌ است‌.به‌ شطیطه‌ بگو: تو از روز رسیدن‌ ابوجعفر و وصول‌ کفن‌ و درهم‌ نوزده‌ روز زنده‌می‌باشی‌، پس‌ شانزده‌ درهم‌ از ان‌ کیسه‌ پول‌ را خرج‌ خودت‌ می‌کنی‌ و بیست‌ و چهار درهم‌انرا برای‌ خودت‌ صدقه‌ قرار می‌دهی‌ و آنچه‌ لازم‌ می‌شود از جانب‌ تو و من‌ بر جنازه‌ تونماز خواهم‌ خواند در آخر فرمود: ای‌ ابوجعفر! هرگاه‌ مرا دیدی‌ پنهان‌ کن‌ عبداللّه‌ بن‌ علی‌نیشابوری‌ به‌ نیشابور برمی‌گردد. سلام‌ حضرت‌ را به‌ او رساندم‌ و کیسه‌ پول‌ و کفنی‌ راکه‌ حضرت‌ برای‌ او فرستاده‌ بودم‌ را نیز به‌ او دادم‌. نوزده‌ روز بعد شطیطه‌ از دنیا می‌رودو عبداللّه‌ بن‌ علی‌ نیشابوری‌ امام‌ را درحالی‌ که‌ سوار بر شتر بود مشاهده‌ می‌کند و امام‌ درتشییع‌ جنازه‌ و تدفین‌ شطیطه‌ شرکت‌ می‌کند.
تا آخر هیچ‌ یک‌ از شاگردان‌ نتوانست‌ به‌ سؤالی‌ که‌ معلم‌ عالیقدر طرح‌ کرده‌ بودجواب‌ درستی‌ بدهد. هرکس‌ جوابی‌ داد و هیچکدام‌ مورد پسند واقع‌ نشد. سؤالی‌ که‌ رسول‌اکرم‌ در میان‌ اصحاب‌ خود طرح‌ کرد این‌ بود. «در میان‌ دستگیره‌های‌ ایمان‌ کدامیک‌ از همه‌محکمتر است‌. یکی‌ از اصحاب‌: «نماز» رسول‌ اکرم‌: «نه‌» دیگری‌: «زکات‌» رسول‌ اکرم‌: «نه‌»سومی‌: «روزه‌» رسول‌ اکرم‌: «نه‌» چهارمی‌: «حج‌ و عمره‌» رسول‌ اکرم‌: «نه‌» پنجمی‌:«جهاد» رسول‌ اکرم‌: «نه‌»
عاقبت‌ جوابی‌ که‌ مورد قبول‌ واقع‌ شود از میان‌ جمع‌ حاضر داده‌ نشده‌، خودحضرت‌ فرمود، «تمام‌ اینهایی‌ که‌ نام‌ بردید کارهای‌ بزرگ‌ و بافضیلتی‌ است‌ ولی‌ هیچ‌ کدام‌از اینها آنکه‌ من‌ پرسیدم‌ نیست‌. محکمترین‌ دستگیره‌های‌ ایمان‌ دوست‌ داشتن‌ به‌ خاطرخدا و دشمن‌ داشتن‌ به‌ خاطر خداست‌.

یک‌ اندرز
مردی‌ با اصرار بسیار از رسول‌ اکرم‌ یک‌ جمله‌ به‌ عنوان‌ اندرز خواست‌. رسول‌ اکرم‌به‌ او فرمود: اگر بگویم‌ به‌ کار می‌بندی‌؟ «بلی‌ یا رسول‌ اللّه‌» – اگر بگویم‌ بکار می‌بندی‌؟«بلی‌ یا رسول‌ اللّه‌» – اگر بگویم‌ بکار می‌بندی‌؟ «بله‌ یا رسول‌ اللّه‌» و رسول‌ اکرم‌ بعد ازاینکه‌ سه‌ بار از او قول‌ گرفت‌ و او را متوجه‌ اهمیت‌ مطلبی‌ که‌ می‌خواهد بگوید کرد به‌ اوفرمود: هرگاه‌ تصمیم‌ به‌ کاری‌ گرفتی‌، اول‌ در اثر و نتیجه‌ در عاقبت‌ آن‌ کار فکر کن‌ وبیندیش‌ اگر دیدی‌ نتیجه‌ و عاقبتش‌ صحیح‌ است‌ آن‌ را دنبال‌ کن‌ و اگر عاقتش‌ گمراهی‌ وتباهی‌ است‌ از تصمیم‌ خود صرفنظر کن‌.
انفاق  و زکات‌
در یک‌ شب‌ تاریک‌ و بارانی‌، امام‌ صادق  (ع‌) را دیدم‌ که‌ بار سنگینی‌ را به‌ زحمت‌ بردوش‌ گرفته‌ بود و می‌رفت‌. با خود گفتم‌: امام‌ صادق  (ع‌) با این‌ بار سنگین‌ کجا می‌رود؟ دراین‌ شب‌ تاریک‌ شاید خطری‌ برای‌ او پیش‌ آید، خوب‌ است‌ همراهش‌ بردم‌ و از او مراقبت‌کنم‌. آهسته‌ به‌ دنبال‌ او حرکت‌ کردم‌. نمی‌دانستم‌ او کجا می‌رود و با خود چه‌ می‌برد. از چند کوچه‌ گذشتم‌ صدایی‌ شنیدم‌ گویا بار او بر زمین‌ ریخت‌. صدای‌ امام‌ صادق  (ع‌) راشنیدم‌ که‌ می‌گفت‌: پروردگارا در این‌ تاریکی‌ شب‌ مرا یاری‌ کن‌ تا گمشده‌ها را پیدا کنم‌نزدیک‌ رفتم‌ دیدم‌ باری‌ که‌ بر دوش‌ داشته‌ بر زمین‌ ریخته‌ است‌ و امام‌ در تاریکی‌ سعی‌می‌کند تا آنها را پیدا کند نزدیکتر رفتم‌ و سلام‌ کردم‌. امام‌ صادق  (ع‌) صدایم‌ را شناخت‌.جوابم‌ داده‌ و فرمود: معلمی‌ تو هستی‌؟ گفتم‌: آری‌ ای‌ فرزند پیامبر سپس‌ فرمود: باری‌ که‌بر دوش‌ داشتم‌ بر زمین‌ ریخته‌ است‌ آیا تو می‌توانی‌ مرا کمک‌ کنی‌؟ در جمع‌ کردن‌بسته‌های‌ غذا به‌ امام‌ کمک‌ کردم‌ کیسه‌ پر شد. گفتم‌: اجازه‌ بدهید من‌ این‌ کیسه‌ را بیاورم‌.شما خسته‌ می‌شوید. امام‌ علیه‌السلام‌ فرمود: نه‌! من‌ برای‌ به‌ دوش‌ کشیدن‌ این‌ بار سنگین‌سزاوارترم‌ جدم‌ رسول‌ خدا (ص‌) فرمود که‌: «هرکس‌ به‌ فکر مسلمانها نباشد مسلمان‌نیست‌» با هم‌ صحبت‌ می‌کردیم‌ و می‌رفتیم‌ تا به‌ سایبان‌ «بنی‌ ساعده‌» رسیدیم‌ آنجاگروهی‌ از تهیدستان‌ زندگی‌ می‌کردند امام‌ (ع‌) بار را بر زمین‌ گذاشت‌ و بی‌صدا غذاها رامیان‌ آنان‌ تقسیم‌ کرد. سهم‌ هرکس‌ را بالای‌ سرش‌ گذاشت‌. هرکس‌ فهمید که‌ چه‌ کسی‌برایشان‌ غذا آورده‌ است‌. خدا در قرآن‌ می‌فرماید: «از آنچه‌ به‌ شما دادیم‌ در راه‌ خدا انفاق کنید.» امیرالمؤمنین‌ (ع‌) فرمودند: «زکوه‌ المال‌ الفضال‌» «زکات‌ مال‌ بخشش‌ است‌»
شیخ‌ ابوالعباس‌ نهاوندی‌، مریدی‌ داشت‌. سالها بر او زکات‌ واجب‌ شد پیش‌ شیخ‌ آمد و گفت‌: زکات‌ صالح‌ را به‌ چه‌ کسی‌ بدهم‌؟ شیخ‌ گفت‌: به‌ هرکس‌ که‌ دلت‌ قرار گیرد آن‌ مردرفت‌ و در راه‌ نابینایی‌ را دید که‌ برهنه‌ و پریشان‌ است‌ یک‌ مشت‌ زر بوی‌ داد. روز دیگر ازآنجا می‌گذشت آن‌ نابینا را دید که‌ به‌ نابینای‌ دیگری‌ می‌گفت‌: دیروز شخصی‌ مقداری‌ زر به‌من‌ داد، من‌ هم‌ به‌ میکده‌ رفتم‌، خمری‌ خریدم‌ و با فلان‌ کس‌ خوردیم‌. مرید چون‌ این‌ سخنان‌را شنید، راحت‌ شد و پیش‌ شیخ‌ ابوالعباس‌ رفت‌ تا داستان‌ را بازگوید، ولی‌ پیش‌ از آنکه‌ لب‌به‌ سخن‌ گشاید، شیخ‌ یک‌ درهم‌ که‌ از کلاه‌ فروختن‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، به‌ او داد و گفت‌بیرون‌ برد و این‌ را به‌ اولین‌ کسی‌ که‌ رسیدی‌ بده‌. آن‌ مرید بیرون‌ آمد  و اولین‌ شخصی‌ راکه‌ دید، یک‌ علوی‌ بود. آن‌ درهم‌ را به‌ او داد و چون‌ علوی‌ از وی‌ جدا شد، به‌ دنبالش‌ رفت‌،علوی‌ به‌ ضرابه‌ای‌ رسید و از زیر لباس‌هایش‌، کپک‌ مرده‌ای‌ را درآورد و به‌ آنجا انداخت‌.آن‌ مرد، علوی‌ را قسم‌ داد که‌ احوالش‌ را برای‌ وی‌ بازگوید. او نیز گفت‌: هفت‌ روز است‌ که‌من‌ و خانواده‌ام‌ هیچ‌ غذایی‌ برای‌ خوردن‌ نداشتیم‌. تا این‌ کپک‌ مرده‌ را در این‌ را به‌ پیداکردم‌. از روی‌ ناچاری‌ و شدت‌ اضطراب‌ آن‌ را برداشتم‌ تا به‌ خانه‌ ببرم‌ و با آن‌ غذایی‌درست‌ کنیم‌. وقتی‌ که‌ تو آن‌ مبلغ‌ راه من‌ دادی‌. این‌ کپک‌ مرده‌ را دور انداختم‌. مرید شگفت‌زده‌، پیش‌ شیخ‌ آمد  و ماجرا را به‌ او گفت‌. شیخ‌ جواب‌ داد: چون‌ تو با ظالمان‌ و یاران‌آنهامعامله‌ می‌کنی‌، در نتیجه‌ مال‌ تو در راه‌ صحیح‌ و خداپسندانه‌ به‌ مصرف‌ نمی‌رسد.ولی‌ آنچه‌ من‌ دادم‌، از راه‌ حلال‌ بدست‌ آورده‌ بودم‌ و همانطور که‌ دیدی‌، با رسیدن‌ آن‌ یک‌خانوار از خوردن‌ مردار، خلاص‌ شدند پیامبر اسلام‌ (ص‌) فرمودند: «الزکوه‌ قنطره‌الاسلام‌» «زکات‌ پل‌ است‌»
روزی‌ حاکمی‌ از وزیرش‌ پرسید: چه‌ چیز است‌ که‌ از همه‌ چیزها بدتر و از همه‌نجاست‌ها پلیدتر است‌؟ وزیر در جواب‌ فرو ماند از حاکم‌ اجازه‌ خواست‌ تا برای‌ یافتن‌پاسخ‌ از شهر بیرون‌ رود در بیابان‌ به‌ چوپانی‌ رسید که‌ گوسفندانش‌ را می‌چراند پس‌ ازاحوالپرسی‌ چوپان‌ را مرد خوش‌ فکری‌ یافت‌. ماجرای‌ سؤال‌ حاکم‌ را برای‌ او بازگو کرد وگفت‌ که‌ دنبال‌ مرد عالم‌ و حکیمی‌ می‌گردد که‌ پرسش‌ شاه‌ را پاسخ‌ گوید و جایزه‌ی‌ بزرگی‌را دریافت‌ کند. چوپان‌ گفت‌: ای‌ وزیر! حاکم‌ و پرسش‌ او را رها کن‌. من‌ به‌ تو بشارتی‌می‌دهم‌ که‌ بسیار مهم‌ است‌. بدان‌ که‌ پشت‌ این‌ تپه‌ گنج‌ بزرگی‌ پیدا کرده‌ام‌، بیا با هم‌ آن‌ راتصرف‌ کنیم‌ و در اینجا قصری‌ بسازیم‌ و لشگری‌ جمع‌ کنیم‌ و حاکم‌ را از سلطنت‌ خلع‌کرده‌، خود جای‌ او بنشینیم‌. تو حاکم‌ باشد و من‌ هم‌ وزیرتو. وزیر که‌ دیگر طمعش‌بدجوری‌ به‌ جوش‌ آمد ه‌ بود که‌ عقل‌ و هوش‌ از سرش‌ پریده‌ و دست‌ و پاهایش‌ را گم‌ کرد وگفت‌: کجاست‌؟ برویم‌، آن‌ را نشان‌ بده‌ چوپان‌ گفت‌ که‌ شرط‌ دارد. باید سه‌ مرتبه‌ زبانت‌ رابه‌ نجاست‌ سگ‌ من‌ بزنی‌ تا گنج‌ را به‌ تو نشان‌ دهم‌. وزیر طمع‌ کار پذیرفت‌ و پیش‌ خودگفت‌: اینجا که‌ کسی‌ نیست‌ مرا ببیند، این‌ کار را می‌کنم‌ و چون‌ گنج‌ را تصاحب‌ کردم‌، انتقام‌خود را از چوپان‌ می‌گیرم‌ و او را می‌کشم‌. وزیر طمع‌ کار سه‌ مرتبه‌ زبان‌ خود را به‌نجاست‌ سگ‌ چوپان‌ زد؟ بعد از آن‌ پرسید: حال‌ بگو گنج‌ کجاست‌؟ چوپان‌ با لبخند معنی‌داری‌ گفت‌: برگرد و به‌ شاه‌ بگو، آنچه‌ از نجاست‌ سگ‌ هم‌ نجس‌تر است‌، طمع‌ و طمع‌ کاری‌است‌. امیرالمؤمینن‌ (ع‌) می‌فرمایند «الطّامع‌ فی‌ وثاق  الذّل‌» «شخص‌ طمع‌ کار در گروه‌ ذلت‌و خواری‌ است‌»
مسعودی‌ در کتاب‌ مروج‌ الذهب‌ می‌نویسد: در زمان‌ عبدالملک‌ یا یکی‌ دیگر از خلفای‌بنی‌امیّه‌ که‌ لهو و موسیقی‌ خیلی‌ رایج‌ بود، به‌ خلیفه‌ خبر دادند که‌: فلان‌ کس‌ خواننده‌ است‌و کنیز زیبایی‌ دارد که‌ او هم‌ خواننده‌ است‌ و تمام‌ جوانان‌ مدینه‌ را فاسد کرده‌ است‌. اگرچاره‌ای‌ نیندیشی‌ این‌ زن‌ تمام‌ مدینه‌ را به‌ فساد خواهد کشید. خلیفه‌ دستور داد که‌ غل‌ وزنجیر به‌ گردن‌ آن‌ مرد و کنیزش‌ بیندازند و آنها را به‌ شام‌ بیاورند. وقتی‌ آن‌ دو در حضورخلیفه‌ نشستند، مرد گفت‌: معلوم‌ نیست‌ این‌ آوازی‌ که‌ کنیز من‌ می‌خواند غنا باشد و ازخلیفه‌ خواست‌ تا خودش‌ امتحان‌ کند. خلیفه‌ راضی‌ شد که‌ کنیز بخواند و او شروع‌ به‌خواندن‌ نمود. کمی‌ که‌ خواند خلیفه‌ شروع‌ به‌ سر تکان‌ دادن‌ کرد و کم‌کم‌ کار به‌ جایی‌رسید که‌ خود خلیفه‌ شروع‌ کرد به‌ چهار دست‌ و پا راه‌ رفتن‌ و می‌گفت‌: بیا جانم‌ بر این‌مرکب‌ خودت‌ سوار شو…………

برای خرید اطلاعات خود را وارد کنید
  • کلیه پرداخت های سایت از طریق درگاه بانک سامان انجام می گیرد.هر مرحله از خرید می توانید مشکل خود را با پشتیبان و فرم تماس با ما در جریان بگذارید در سریعترین زمان ممکن مشکل برطرف خواهد شد
  • پس از پرداخت وجه ، فایل محصول هم قابل دانلود می باشد و هم به ایمیل شما ارسال می گردد .
  • آدرس ایمیل را بدون www وارد نمایید و در صورت نداشتن ایمیل فایل به تلگرام شما ارسال خواهد شد .
  • در صورت داشتن هرگونه سوال و مشکل در پروسه خرید می توانید با پشتیبانی سایت تماس بگیرید.
  • پشتیبان سایت با شماره 09383646575 در هر لحظه همراه و پاسخگوی شماست
  • اشتراک گذاری مطلب

    راهنما

    » فراموش نکنید! بخش پشتیبانی مقاله آنلاین ، در همه ساعات همراه شماست

    اطلاعات ارتباطی ما پست الکترونیکی: Article.university@gmail.com

    تماس با پشتیبانی+ ایدی تلگرام 09383646575

    برای سفارشتان از سایت ما کمال تشکر را داریم.

    از اینکه ما را انتخاب نمودید متشکریم.

    معادله فوق را حل نمایید *

    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است